زمانی که هنوز دستت را باز نکرده ای و تمام هستی ات در قلبت پنهان است . حصار محکمی از باورات می سازی و هیچ دستی در میان این بساز ها کم نمی آید . تو غرقی و در خون های منجمد هی زندگی می کنی و می خندی به دیوارها و دست ها و یادت می رود تو روزی مثل همان قلب کوچک خواهی تپید .
آسمانت خون خواهد بارید روزی که آن دل برایت بمیرد؟
تو خواهی زاده شد در همین روزهای نامرد که هی کوتاه اند و هی تاریک ... و جواب سوالت را از دیوارها و دست خواهی پرسید ولی ...
حضور نفس های که مرگ را گریز کرده اند
و در نهایت
عمر ثانیه
تقلا می کنند
تا سوی
دیگر دیوار
نافه های نبریده را
پیوند زنند
به آسمانی که همچنان
نور است و حوا !
و تمام فصول را برای ماندن انتظار کشید ...
چقدر شبیه همه آدمها با دستانی بس دراز دعا کرد شاید رود نیلی برای خشکیدن ،نباشد .
و تمام این سال ها میشود به کار خانگی یک شب که دلهره را بس بی رنگ می کشد به استادی داد که الفبا را پرستیده است...
الفبا حروف مغشوش کدامین ذهن بود که واژه هارا تنید در رگ رگ احساس گور ی که هنوز نور را تاریکی ابدی میخواند و صبح ها پریشانی اش را تا شب به خود قصه می کند تا خواب های نرفته را دعوت به آخرین سکوت بکند و دیگر هیچگاه سحری او را به کوتاهی شب ها بازی ندهد.
بوی عجیبی از تن تمام آدمها می آید انگار روح های گندیده شان دیگر برای تولد شدن آماده اند و همه به یک آواز : الف
الف آدم الف انسان الف آخر...
و ب باز آغاز مرگ واژه ای نو در دست های شاعری که دیگر شعر نمی نویسد.
و الفبا مادر تمام واژه های که کتاب ها را زاده اند و کتاب هارا سوختانده اند .
هی الف و آغاز
هی ب و باران
و مادر تمام آب ها که هیچ گاه خود را در مسیری از نرفتن ها نگذاشته اند ...
و زنده باد مادر الفبا !!!
تا در ظهور تو توبه کنم
هیچ چشمانت را شسته ای
در آبی از اشک های من!
شاید هنوز هم بهانه ...
ولی بازهم سلام:
عیدتان مبارک
و همه آرزوهای رنگی مهمان تان باد
تو را؟
میان روز نامه های باطله
یک خودکشی
سیلاب
مرگ
یک فاجعه...
دوزخ ما که فصل آرزو نداشت
تورا از پس مانده تار یخ
آفرید خدا؟؟؟
کمی شکر وتشکر از عشق
که ما را می رساند به خاکی ها
قبول کردیم خودمان
کسی گفته بود:
"۲۰۲۰معجزه ای خواهد شود "
جاری میان گریز های راه
باز همان سه نقطه...
هنوز هم قصه ادم و حوا
و هنوز هم در فكر
كه آيا فرصني با زندگي است
و
شايد تولد دوياره من! مرگ من مبارك ...
در من تولد یک باور است
تو در روزم میگذری
و من
در گذشته مانده
دستم هم شکل زمین می ماند
تا
باران بیاید
و شاید هم معجزه ای دیگر!
اگر از باران بگذرم
زمین میشوی؟
سبک تر از باد
حجم یخ زده بغض هایت
که در امید ستاره
آسمان
اسمان
سبد میدوزد
***
سفبدی هر خبر
سیاهی مطبخیست که در
شیار های منتهی
در سکوت
سکوت دود می کند
***
از مـژده فردا كه بگذريم
امروز پس مانده تمام
لحظه هايست كه
باز
باز
و باز هم
گذشته اند
آئینه
من باید باشم اخر ما یک نفریم پس باید باشم آخر تنها نشویم,شب یلدا است.
من سبدی با یک هندوانه دارم امسال 35 ساله می شوم 17 ساله که تنهام نمی رئم خانه کسی نیست,مرا صدا می زند باید بروم اخر خیلی وقت است مستوره را ندیده ام .قدیفه نقره ای اش چه زیباست ,خیلی خاک زده , صورتم چروک زده,دستمال کجاست.
- اه ببخش صبح پیشت نیامدم ,آخر امشب شب یلدا است من میخواهم با تو حرف بزنم لطفآ امشب جوابم را بده آخر ما با همیم تو و من .
- خوب , باشد صبر کن که هندوانه را طاله کنم بعدمی خوریم و گپ می زنیم .
رینگ ...رینگ...رینگ...
- تلفن آمد صبر با هندوانه میام.
- ***
- بله سلام خاله مستوره کجائید؟
- سلام در خانه هندوانه خریدیم شما نمی آید؟
- نه خاله مادرم گفت که به شما زنگ بزنم بیائید
- نه نمی شود...
هندوانه را طاله کردم مستوره می خندید او هم هندوانه خوش دارد خاکش را پاک کردم او حرف نمی زند مستوره امشب با من حرف بزن،خسته ام حرف بزن مستوره امشب با من حرف بزن ،مستوره هندوانه نمی خورد گپ نمی زند خسته ام مستوره را باید به دیوار تکیه دادم رو به روی خودم . او هم مثل من خسته است ولی حرف نمی زند؛عصبانی ام دیگر حوصله اش را ندارم
مستوره مستوره ... گپ بزن
نه او آرام است مثل همیشه مثل روزی که مادرم مرد مثل روزی که پدرم گم شد مثل روزی که خانه فقط من ماندم و او...
دیگر حو صله ندارم مستوره را بر داشتم در سرا انداختم او بق زاش را شکست تق تق تق ...حالا من تنها نیستم هزار مستوره با من در سرا گپ می زنند