تبليغاتX
ما = من + تو
 

بود و نبودت درد است مثل موریانه ای که به جسم خسته و فرسوده ام افتاده، هی باید برای هر روز فریادکشید و کمک خواست از حضور کسی !!! از حضوری که جز معجزه هیچ راهی نیست... آیا باز هم معجزه ای می کند ؟!؟

بیرون تمام شاپرک ها را باران زده و برای تولد گلها فاجعه نزدیک است ، برای بالهای ضعیف و مرداب آرزوهای که هی در خود فرو می رود .

موریانه ها موجودات نجیبی اند ... نابودی حق همه است در رویت این زمان!

دستانم روزی در باغ زندگی، زندگی می کاشت و خوشی درو می کرد تا این که لبخندام را دزدیداند برای عبور از مرز نو جوانی... جوانی گناه نسنجیده ای بود که به بلندی دامنم اضافه شد و هی در لابه لای موهایم بافته می شود.

باید برگردم به زمان بی جنسیم ...چند سال قبل ... نه قبل تر ... نه !!! این نفرین از ثانیه اول زندگی به دوشم بار شده است... یک بارکش متین، آرام، خوش روی، زیبا و... باید یک ماده نجیب باشم!

مبادا با لبخند به تاریکی بنگرم !

لبخند من جرم من است برای آغاز گناهی که زاده من نیست.

آه! مانده ام بهشنی که زیر پای مادرم، مادرت  و تمام مادگان زمین است؛ پس چرا به جرم یک لبخند صاحب بهشت را به گور نفرین دفن میکنند؟ ( حرف عجیبست ... نقد را نمیدهند نسیه ...)

چقدر باید برای دلهای زندگی کرد که فقط برای خندهایشان تو را مهمان می کنند و در غم هایت تو را به گوشه ای دور از حقیقت پرتاب می کنند، و چون تمام انسانها به زندگی پشت می کنند و انکار آنقدر مصروف اند که هیچ وقت سلامی نیست.

--- 

خدا مهربانست ! سالهاست این جمله را تقدیم کرده ام و کرده اند، اما هیچ یادشان نیست مهربانی خودشان در کجا مانده !

خدا مهربانست... مرگ تحفه اوست برای جسدی که فقط خانه ای خوب برای موریانه هاست.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 10:9  توسط نیلا  | 

 

 تقدیم به دیوانه ودیوانه ها ...!!!

 

 

من تکه تکه شده ای روزگارم...

رهایم کنید... رها ...

بگذارید تکه هایم را میان تمام دیوانگان  عالم تقسیم کنم، ما دیوانه ها را به کار عشق و عاشقی ما بگذارند؛ هر چه زودتر دست از ما بشوید، چشم از ما بردارید...

های دیوانه

دنیای دیوانه ...

!!!

من اگر دیوانه ام زنجیرم کنید...

دیوانه بودن بهتر است از (آدم) بودن آهای دیوانگان عالم بیاید اینجا زنجیر میشویم یادت هست گفتی :" بیا تا زنجیرا ت من باشم

زنجیر دیوانه ای بودن

آرزوی صد ساله ام است

آنهم دیوانه ای از حوالی حال و هوای خودم "

آهای دیوانه بیا اینجا دیوانگان هوشیار نما بسیارند.

اینجا دیوانه در دیوانگی همچون دیوانه ای در آنسوی یک دیوانگی به سوی دیوانه ای دیگر در حرمت دیوانگی لبخند میزند.

دیوانه ای در عمق دیوانگی برای دیوانه خود به فکر فرو می رودکه دیوانه را آیا دیوانگی از من یا دیوانه را بس دیوانگی در این دیوانه سراست؟

یادش میرود دیوانه که  دیوانه در نگاه دیوانه ای خود به دیوانگی میرسد... بیا به نقطه اعلای این دیوانگی برسیم.

 

های دیوانه ...

کجاست هوش مدهوشی که در دیوانگی دست دیوانه ای  مرا به سوی این دیوانه بکشاند؟!؟

و دیوار وار به دیوانگی ، دیوانه من دیوانگی را فریاد کن...

تا این دیوانه در دیوانه سرا به دیوانگی برسد واز خود رها شود رها ...

کجای؟؟؟

صدایت :"

آه های.... من اینجا ام.....آههههههای

دیوانه ای من ! "

این دیوانه در خود مانده و از دیوانگی به دیوانه خود می نگرد که هی دیوانه چرا دیوانه ات هستم؟؟؟

وای این دیوانه در منطق دیوانه من به دنبال کدامین وازه دیوانه میگردد. که دیوانه وار در من دیوانه می گردد.

دیوانه کنج نهان دارد در دل ...

دیوان شو و در دیوانگیت غرق شو !

دیوانه غرق است...

غرق تر ...

دیوار ها برای این دیوانه کوتاه اند...

آه دیوارها برای دیوانه ای چون

دیوار

کوتاه و ناتوان است.

دیوانه را  باید دیوانه ای در دیوانگی غرق کند تا دیوانه وار در دیوانگی رها شود... رها...

دیوانه از دیوانگی نمی ترسد و دیوانه وار به سوی نا کجا به دیوانگی خود میرود...

تو خوب میدانی :" هوشیاری از آنها  باشد

از آنها که طواف دل بلد نیستند

و سنگ را ترجیح می دهند بر چرخیدن گرد دل "

پاسخ را کدامین دیوانه می داند ... تو میدانی؟؟؟

پاسخ این رمزها کلید این معما ها پیش اوست...

رهایم مکن ورنه باز هشیاری به سراغم خواهد آمد.

می خواهم غرق تر شوم در این دیوانگی...

 

دیوانه در دیوانگی غرق است و نجات تنها واژ ه ای دیوانه است که دیوانگی را فسخ می کند.

 

های دیوانه !!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم تیر 1390ساعت 12:6  توسط نیلا  | 

م ا د ر

 

واژه ای آشنا دامنم را می کشد و هی بی بهانه مرا با خود می برد در آغوش که پر از مفهوم های رویای ست و در هیچ  پیچ و خمی نمی توان شبیه آن را یافت و بی دلیل تر از باران پاک هر لحظه در میان ثانیه ها بر سرم می بارد.

 

آسمان را برایش تحفه میبرم ... همچون دلش نا آرام فرداهاست که نیامده برایشان دعا می کند و هی آیه الکرسی میخواند کوف ... چوف ...

خانه هر از گاهی برای چشمان چهارسوی زندگیمان سپندی می شود که مبادا در این میان کسی خوشی های آبی مان را با خود ببرد و در میان این طوفان قرن بیست و یک ما از خود نمانیم و اینجا  بی هم  نمانیم.

 

دستهایش را به سبزی باغچه می دهد تا جوانه زدن سالها که گذشته را به خاطر بیاورد می گوئید گذشته مثل یک فیلم سیاه و سفید هر از گاهی در مقابل چشمانش میگذرد و بیاد می آورد تمام سالهای که  موهایش را به زمستان داده و در میان چهار دیواری آب و نان توبه می کند .

 

زن بودنش را سالها به دوش کشیده تا در تولد دیگری به تکامل خود برسد و به تمام نامردان عالم دهن کجی بودن اش را بکند و یاد تمام عالم بدهد که بود یا نبود در این نقش میتواند نقابی دیگر باشد؛ همیشه پذیرنده تمام صفاتی که خواه و نا خواه به دوش می کشد حالا در این عصر ارثیه ای میشود برای تمام دختران حوا...

***

 دلم نمی خواهد من این نقش تکراری را هی تکرار کنم... خونم را عوض می کنم ...باید ژن های جهنده را تزریق کنیم ، دلم می خواهد من هیتلر زاده باشم تا مدال صبر و گذشت و قربانی شدن را از دوش بردارم و به عالم تقدیم کنم.

 گذراندن در این گذر را نمی شود صفر جمع صفر دانست، اینجا را خاگستری کرده و باران میزند و به سرنوشت خاگستر باور دارد.

***

هنوز جنازه آرزوهایش را با خود از این سو به آن سو می برد تا در میان قحطی سلام و سخن به دیگری بسپارد تا نداشته ای همه داشته هایش را خیرات کند، دلم میخواهد در فصلی دیگران گرم میان التهاب این آفتاب رنگ رفته خودم را آفتابی می کنم و جعبه رنگی که هیچ وقت نصیب کاغذ نشده بود را رنگ پی رنگ کنم.

 

صورت اش را لمس می کند و خطوطی سیاه قلم مانع گذر میشود و می ماند و نفس میزند و خوداش را  به زمانهای بی ثبات می فرستد و خاطراتش را آب و جارو می کند تا دنیا بداند که اینجا زنی در میان تارهای جان سپرده است و هی صادر میشود به جغرافیای دور و نا آشنا...

***

لب هایم را روی تصویری که همیشه میخندد و نگران به نا کجا زندگی می نگرد پیوند می دهم دلم تپید نیست و هی پیوند میزند به تمام نسل های آه و آرزو...

دلم را رها میکنم در هوایت تا بویت را به مجاورت آرامشی گرم ببرد . تو را خواهم گرفت محکم ، همین جا ، رهایت نمی کنم ... سهم من از تمام این دنیا یک نگاه و یک آغوش توست... مرا به خود به فشار... این فاصله ها سرنوشت شومی دارند آخرین با در همین نزدیکی حسادتشان زمین را گور کرد.

صدایت میزنم... بشنو... دوباره بهانه شو...

من آرزو میخواهم... تو لبخندم باش

دلم آرام صدا میزند... م ا د ر

 

نیلا اکبری

هرات

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم خرداد 1390ساعت 16:20  توسط نیلا  | 

بهار آمده است…

 سخت شده است روزها بدون آفتاب گرمي وجودات  تو بهانه و بهانه شده اي براي فصل هاي بي رنگ و بي نام زندگي كه هي پشت سر هم ميگذرند و قانون نا شناخته طبيعت بي صدا رنگ بگيرد و رنگ ببازد بايد نگاهم را قاب كنم؛ نمي خواهم خاطرات را به تاريخ بسپارم بايد ميان همين لحظات زندگي را خاطره بسازيم.

بهار آمده است …

بهار در حوالي اين  خانه هاي كوچك و نا مهربان بدون هيچ سلامي سر زده است بهار اينجا هم همرنگ تمام بهار ها در حوالي فصل ها است، همه جا بهار، بهار است كه آمده نه از پندار يا رنگي ديگر از همان جنس هميشگي ولي عجب سرد و نا آشنا شده است. از سخاوت آسمان و همزيستي زمين هيچ خبري نيست، فقط آمده است تا قانون فصل ها شكل بگيرد و نظم اين عالم قدرت بي پايان را به نمايش بگذارد؛ قدرت هدف سياست است نه اينجا سياست قدرت است و شايد نه ...

بهار آمده است …

  بهار همين جا ميان اتاق و كاغذهاي نم زده بوي ديوارهاي گاه گلي را تازه مي كند، بايد شست، دستم را بدهيد بايد بشورم،نه اول ... نه اول چشمهايم بايد آب زده و تازه و تازه تر شود.

بهار آمده است …

 وقت جوانه زدن است، لبخند بزن تا دنيا بهانه اي براي رنگ ها و تازگيهايش بيابد، لبخند براي عكس سياه و سفيد دهه نود به ديوار قاب ميزنم تا بهار آينده يادش باشد سبزه شده ايم و جوانه زده ايم اين طبيعت جوان را تا انقلاب آغاز گردد، فقط صدايم كن.

بهار آمده است…

 ديداري تازه بايد كرد ميان انبوه شهري كه همه از هم آشنا و بيگانه اند؛ رابطه ها را بايد كشت كرد تا نسلي پيوندي و ماشيني با قلبي آرام را در بهار ديگر تقديم بشريت كنيم؛ آخر اين قصه آدم و حوا هنوز همچنان ادامه داشت، دارد و خواهد داشت.

بهار آمده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 8:47  توسط نیلا  | 

از مقدمه بگذريم بود و نبوداش يكي ست مهم آن اصل مطلب است كه هميشه نگفته به پايان رسيده و گفته ها را سايه زده تا سياهي هاي اين خط ها مكتوبي براي رياست امور عالم شود.

بوي مشكوكي مي آيد از كلماتي كه كمر خم كرده اند در دهانت تا ببافند حقيقت دروغي ديگر را ... خجالتي نيست ؛ زبان است هميشه نمي تواند راست برود و راست بيايد بايد  گج در گج برود و آنچه را خواسته و نخواسته بگويد تا آوا هاي مجهول هويت يابند و اين تكه  جسم با سيستم قوي پيش مي رود و همان طور كه بخواهد همه چيز را مي چر خاند و  هيچ گچ  گفته اي را نمي پذيرد و آنقدر آنرا مي چرخاند در محوري نا متعادل تا همه بدانند و گيچ در تصويري نا مفهوم خود را معلق احساس كنند و آفرين به آنها ! دهانشان هنوز هم بوي دروغ مي دهد و راست اش را بخواهيد من هم دروغ گفته ام و با يك معادله پوشش حق بودن به آن دادم ، ساده است ، دقيقه پيش را به ياد بياريد . خوب مي شود هر سياهي، سفيد شود و هر مرغي چهار پا داشته باشد  ... حتما شما هم راه خود را داريد ؟

اين زبان آنقدر همه چيز را تفسير مي كند كه نيست را هست و هست را در مقابل چشمانتان نيست مي كند  و شما با يك سوال مي مانيد كه چرا هست ؟ چرا نيست ؟... آيا هست ؟؟؟...آيا نيست ؟؟؟

اين وسيله ارتباطي كه عمري بدون ماليه از آن استفاده مي كنيم  در سيستم خوب جا افتاده و جاي ضرورت گل مي كارد و گلستان به راه مي اندازد ؛ گاهي هم آتش مي شود و آتش مي زند .

مقصر اين تقصير است كه به ميدان مي آيد و اين كلمات بي گناه اند كه در تضادي بي رنگ دل مي بازند در متكلمي كه كلمه را ياد برده و همه چيز را مي ماند در دستور العمل عقل و تجزيه .

حالا بگذريم اين چند دقيقه دروغ يا نا دروغ رفته است تا به تاريخ زندگي بپيوندد .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم آبان 1389ساعت 22:50  توسط نیلا  | 

همه در شهر به طور عجیبی دچار خوشی عجیبی هستند که به هر سو می دوند و میدانند میتوان برای چند روزی خندید و خنداند و  حتی خانه ها می خواهد نگنجند در این خوشی مصنوعی ! البته یادم نرود این را همه باید گفت این خوشی در هر دستی به اندازه خظ های آن می رسد هر چه تمیز تر و دنیا دیده تر و بی ترگ ...

خوشی و خوش بودن می آید و هر کس حق خود را می گیرد یکی لباس های خود را از ماه ها پیش در خانه مانده است و هر روز دیدار تازه می کند یکی هم آنقدر لباس نو دارد که هیچ فرقی ندارد برایش و دیگر اصلا لباسی ندارد که بنگرد یا ننگرد ... و او به جان تکه می افتد و او را رنگ تازه می دهد ...

همه میخواهند عید داشته باشند و هر طور هست سهم خد را بگیرند ؛ دست هایشان را مش می کنند و پیش دیگر باز نمی کنند نشود که این خوشی به دیگری سرایت کند !

دست های خینه زده ای که رنگ سرخ و گاه به جیگری می رود نیز نصیب دستان زنان این شهر می شود!

و دست های من باز بازند ولی هیچ در آن ها نیست که به تو بدهم و یا میان این خوشی به همه نشان بدهم . این فضا در جریان است و دست های کوچک ؛ من و تو هیچ چیزی را تغیر نمی دهد !

پس یادت باشد فردا هر کس را دیدیم بگویم عید آمده خوش باشد! و عیدات مبارک !

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 12:1  توسط نیلا  | 

در را باز مي كنم به اميد نوري كه خبر از صبحي دهد تا يادم برود كه اين جا شب است و سياهي ... و آدم هاي كه تا صبح مرده اند و در هم تنيده اند . صبح شوم تر از شب خبر آغاز ديگريست براي گمراهي و تاريكي تا در ميان روابط خود را هويت بدهيم .

اوه سلام

آهان صبح شما بخير

يادم باشد امروز هر كس را ديدم بگويم ديگر اميدي به سلامتي و ديدار نيست .

اين شهر را مرض عجيب به سوي انقراض عاطفه ها مي برد  و همه انكار يادشان رفته كه چشمانشان را واكسين كنند و جوري ديگر ببينند يادم باشد به دومين كسي كه ديدم بگويم باران فاجعه  نزديك است و همه تنها مي مانند تا ديگر رابطه ها پيوند هاي پوچ و ساده شوند.

سرك ها ميگيريند براي مرگ نسلي نابالغ كه سجده سنگ و آتش را نكرده كافراند آنها آب بازي بلدند ولي هيچ درياي براي غرق شدن نيست تا ماهي ها نسلي نو را بارور شوند .

بايد بروم انكار شب هاي سياهم صبح نمي شود و هرچي بگويم همين است همين ؛ چي فرقي دارد براي آدمهاي كه خود را در پيله كرده و منتظر معجزه شگفتنند ! خدا خسته است ، ديگر اينجا پيامبري زاده نخواهد شد و بچه هاي بي هويت در آزمايشگاه ها شير مادران باكره را خواهند بلعيد .

آدمها اينجا چقدر آشنا و غريبه اند انگار كه بوي آنسانيت از آنها رفته است ، تعفن مي بارد ... خودم را رها ميكنم در همين ديوارهاي پير كه با من و اين دنيا قهراند و هيچ وقت آغوش خود را باز نمي كنند ولي چقدر جسور و با استقامت ... كاش كمي مي بوديم .

تمام رنگ هاي را بر مي دارم  .... ديوار ها بايد بخندند و تازه شوند ... رنگ ... رنگ ... رنگ ... رنگ ... رنگ ...

 آه نمي شود اين رنگ ها هم بي هويت سياه مي مانند ؛ دلم را بر مي دارم مي گذارم كنار ديوار تا درد هايش را زمزمه كنند ، خودم بايد حركت كنم تا بركت بيايد اگر بيايد؟ آيا مي آيد؟...

قدم برمي دارم  بايد به نزديك ترين منبر بروم و فرياد بزنم آهي مردم ...

صبح آمدني نيست !

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 9:50  توسط نیلا  | 

هم آغوش خدا

 

امشب هواي شده ام و تو را مي خواهم تا در آغوش ات بدون ترس گناهي نكرده آرام گيرم و دور از تمام اين آدم نما ها حتي او كه گاهي من شده است با تو يكي شوم و ديگر دست هايم به سمت آسماني كه گاهي دل تنگي ات را مي بارد دارز نكنم مي خواهم آنقدر نزديك باشم تا مثل هميشه آرام گيرم و بسپارم خود را به حجم نا مفهومي كه چشم هايم ناتوان از ديدند و تنها قلب كوچكم مي تواند تو را احساس كند و آنقدر در خود فشار دهد تا تجربه اي نو را هميشه بتپد.

چقدر ساده اي و من مي توانم با تو ساده باشم  بدون لب هاي سرخ و چشم هاي سياه و از لگه هاي صورتم خجالت نكشم مي توانم دور از رنگ ها  در بي رنگي غرق شوم و يادم باشد كه تو هستي حتي در ثانيه اي كه اراده بازي خورده و من ديگر نيستم .

چقدر خوب است آدم سر به هوايت شود ... آنگاه ديگر نيازي نيست كه سر به آسمان بلند كند ميشود راحت و آرام ميان موج باراني كه بي شك براي دلتنگي ات ميبارد نشست و شست تمام گناهاني كه كرده و نكرده رنگ پيشاني شده اند ، تنهاي سخت است سخت ؛ چگونه ميشود تنها بود آيا تنها باران مي تواند دلتنگي را ببارد و دلي را صاف كند ؟ و فرصتي دوباره دهد براي بودن و نبودن ؟

امشب اينجا ميان آهنگ هاي كه مي بردم در آنسوي كه ني نواز دل اش را  باخته و هي مي زند و ميزند و بهانه حرف اضافه اي ست مثلي كه او هم تنهاست با ني و حضور تو كه هي هي هي هي هي  مي نوازد...

چقدر خوب است اين بودن و هيچ كس نمي داند كه اينجا وجودي هي در خود زاده ميشود و حجمي او را فرو برده است كه هيچ كس باوراش نيست ميشود در آغوشت آرامش  ابد را تجربه كرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 21:46  توسط نیلا  | 

               

                                               ريشه هاي سوخته

 

زندگي در شهر مي رود و در تمام خانه ها خود را به جا مي گذارد تا فصل زندگي زود زود نگذرد و خانه ها خالي از نفس هاي گرم نباشند .

مي رود ... مي رود ... تا دنيا را فرصت تازه دهد، گاهي به خانه اي ميرسد كه سايبان اش را باد برده و همه براي آمدنش انتطار مي كشند و اشك هاي كه در يك لحظه تولد و در لحظه ديگر مي ميرد .

مي رود ... مي رود ... به خانه اي كه وسعت اش به اندازه اتاق  خانه آن سوي شهر است و به همان اندازه سفره اش خاليست، اينجا معجزه يعني يك شكم سير به خواب رفتن .

مي رود ... مي رود ... در ميان مردم كه خود را به همه بدهد حتي اگر نشد مي رود كه به پايان بدهد .

مي رود و مي رود تا ديگر دچار اين دنيا نباشد كه باز باد هي مي آيد هي مي آيد و باخود درد ديگر را مي كشد .صدا هاي مغشوش كودكانه اي كه تلاش مي شوند وفرياد مي زنند ...

: - پدر نبر، پدر نزن ، پدر نكن ...پدر ما هم هستيم .

پدر ريشه ها را مي برد كه بسوزاند در دنياي كه در يك لحظه اش ديگر لحظه دومي نيست . پدر گاهي نگاه كن اينجا تمام ما با دلهاي كه از تو تنگ است برايت دعا مي كنيم تا برگردي حتي اگر دير است برگردي و اين خانه را نگاه داري براي فرداي كه خواهد آمد و ما را با خود به فرداي ديگر خواهد برد .

گوشه اي ديگر زني هي جان مي دهد تا خانه اش را با تمام خالي بودن نگه دارد و آسمان دود زده اش را پاك كند او ديگر براي خود و اين ديوار هاي كه تنها پناه گاه خود و كودكان اش شده اند معجزه مي خواهد . او مي داند كه تنها معجزه مي تواند باغچه خانه شان را سبز كند .

پدر در يك ثانيه غولي مي شود كه فقط دود مي كند و دود ... گاهي هم چنان شكسته مي شود كه با نگاه اول مي گريد و مي گريد ... گاهي هم به جان تيكه تيكه خود و آنها مي افتد تا

همه چيز را خراب كند  او به معجزه اعتقاد ندارد و رگ هايش  از عاطفه خالي خالي اند .

امروز براي هزارمين بار پدر قسم خورده كه ديگر نه مي كشد نه مي خورد و نه دود مي كند او همه را صدا كرد تا اين بار هم دعا كنند برايش ؛ او مثل كودكي شده كه تولد دوباره مي خواهد ...

درد

فرياد

جيغ

و...

آهاي زندگي كجاي ؟

اينجا خانه اي هي تو را مي خواند كه باز بياي و اينجا سبز شود واين ريشه هاي سوخته را جوانه زني و از دوباره زندگي آغاز شود .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اردیبهشت 1389ساعت 21:56  توسط نیلا  | 

والینتاین

 امروز تمام شهر را برا ی گل سرخی که  ،مهر عاشقی بر پیشانی اش خورده گشتم تا رسم و رسوم غرب آورده را تجلیل کنیم ، مسیر آمدن مهم نیست ، مهم این است که ما آماده پذیرش بودیم .

نا آگاه در يك آگاهي مطلق دست هايمان را به باغچه احساس پيوند داديم و دل جمع به طبيعت فكر طوفان ناباوريمان را نكرديم و در روز عاشقان خود را رها كرديم و پيش از آنكه نگاه كني و من مكث كنم ودلي در اين ميان جوانه زند خود را به باغ انداختيم .

ساده دل باختن مساويست به ساده دل كندن تو اين جمله را ساخته اي بدون آن كه بداني و اين قانوني مي شود براي نسلي كه فكر نكرده زيست مي كنند و هنوز در باغ نرفته گل چيده اند و حديث مي و ساقي را در ديوان ها ميجويند ؛ گفتم مي ؟ يعني شراب ؟ استغفرالله كفر باشد اگر اين مردم بشناسند آخر مي بد ناميست و ساقي بد نام پس تو بگو راه مسجد كجاست ؟

 ميان کو چه های اين مردم كه بگذري زندگي نكرده مرده اند و آنقدر عاشق شده اند كه حرف شمع و پروانه ميگويند و خواب نديده مراد ؛ راستي هم حق دارند نام عاشقي بد شده است روزي كه سر هر كوچه ليلي بود و مجنون ، شيرين بود وفرهاد  و نام هاي بي نامي كه ثبت نشده پاك شدند و گورشان در نقطه اي نامعلوم آفتاب و مهتاب مي بيند .

اينجا هنوز عشق كلمه شرم باريست كه بايد هفت بار بعد از گفتن دهن ات را با گلاب بشوي و قلمي كه نوشته است را در ميان اين مردمان به خود مختاري اعدام كني حال تو بگو ميشود اينجا روزي براي عشق داشت ؟

سوال سخت يست مي دانم ما در ميان ديوارهاي قد علم كرده ايم كه جز سنگ چيزي نبود راستي يادم باشد اين خط كه به پايان رسيد در كنار ديوار ها عشق پيچك  كشت كنم گناه ديوارها نيست آن ها تنهايند و هيچ گاه فرصت عاشقي نداشته اند بايد سخت و استوار باشند كي مي توانند كه سجده دل داده را بجا آورند .

کوچه ها  را كه ميگردم جز ديوار و سنگ چيزي نيست ولي من برايت گل سرخي ميخواهم كه دلت را دوباره رنگ كند و دچار من شوي .

 

آه ببخش یادم رفته که عشق ما هیچ گوری نداشت  که خاطراتمان را در آن دفن کنیم تا گل سرخي روئيد   ولی خوب  والینتاین ات مبارک !

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 14:12  توسط نیلا  |