براي شوق بودنم!
وصدايي كه آغاز ميشد در اولين نگاه ساده اي كه طفل و حركت انگشتاني كه تكرار مي شدند از جنس سايباني كه آرامش را بي دريغ مي پاشاند و هميشه پر بود از بهانه هاي خواهش و نخود و كشمشي كه دستان منتظرم را هي پر كنند و راضي!
و آهنگ صدايت و قيچ قيچ چرخ خياطي كه موسيقي بي تابي شانه هايت را مي نواخت و لبخندت براي شروع هر كار و خبر لباس عيد براي من. . .
دستانم عادت داشتند به درشتي و صداقت دستت و پيشاني كه هر چينش قصه گنگ ديروز بود و چه صادق با دلتنگي باران مي گريستي( گريه مي كردي و آبي ترين قطره ها را در قدم هاي آغازينم در گل هاي قالين بردار مي كاشتي و هي مي كاشتي در دورترين باغ تصور صبر كوه و چيزي شبيه دلهره من از گم شدن در بهانه هاي كوچه جان گرفته مي رفت كه كفش هايت را تكه دركند وقدم بردارم مثل گام هاي عنكبوتي كه تو را به خانه آرزوهايم پنهان مي كرد و زمان همان بي تابي آيسكريم آب شده اي بود كه با وحشت بايد ليس زد و حسرت شوق فردا را خواباند.
پيراهن پولكي من پيوند آينده بود در تراشه هاي دود خورده ديگران و فرياد كاغذ هاي باد برده و رقص نگاهت به دعاي سفيد بختي من تا شكوه هيچي!( هيچ)
تار تار استخوانهايت گيتار مدرن لبان خواب رفته دنيا بود كه تو را در تشويش هاي گنگ ديوار نقش زده مي رفت وسفيدي پيراهنت را در آرزوي من ميخواباندي و كلكينچه هاي تنفر در تعامل با سر رقص طوفان باورت هيچ بود وزاده شده در خاكستر گور مادرهايت هر چند تو را تسبيح در سجاده دعا براي تشكر از همت او كم نبود و بود همين تصور در سعادت گل كرده باغچه.
ازرأس تو تا اميد بربادي غم همتي بود كه مردانگي را حك زده مي رفت و اين تنها راه زينه ضمانتي بود كه تو را به شوق آينده طفلي بالا برده ، بالا مي رفت.
تو متهم به تمام باور بودي در قيد اين دنيا كه بسوزي كه بخواهي و نخواهي و و تو و. . . كه همه هستي را در خود تمام و در من شروع باشي و روزهايت در سادگي لبخند طفلي موج بزند و آتش ديگ داني كه تو را حق نفرين شب ميداند و تو خواهي بود در تمام برهنگي تاريخ هم جنس مادرانت و مادرانشان و بار ديگر دخترت و دسيسه بقا براي تبعيد!
نگاهت ارتباط عميقي است تا نا امني سركوب شده فرداها و تو در آينده ها مي شكني و دريا دريا از من ميشوي در گرد و گوشه كوچه و پراگنده از قدم هاي عابري مجاز در تلاوت چشم هايت و زاده راهي به مقصد سفر و بقچه هزار تكه اميدت كه بردوش زده پياده در راهي كه مي روي، مي روي و بعد تو مانده اي و چشم هايت كه در بغض طفلت جان گرفته دور مي شود. مست در خوشي مي خواني، مي رقصي گيسويت را به باد مي دهي و خبري نو براي سرخط تمام روزنامه ها و فردا همه تو را تكرار كنان ميخوانند و تو در همه جا هستي، در لبخندي گنگ، در دستي دراز، در سقفي آب چكيده و توهستي سوار برباد مي روي، ميخواني، مي رقصي و خواب آلودگي زمان را آب مي زني و شوق دوباره را در سه انگشتانت پينه مي زني و چه ساده باد تارهاي گيسوي بافته ات هم رنگ سفيدي بي پرواي روز، تو را به من هي مثال ميزند و زنگي براي رخصتي چشم هايم و وصله هزار تكه زندگي كه تو را از من چرا ميان هزار رنگ گم ميكند ولي تو هنوز همان صداي آغازيني براي طفلي كه گيسويم را مي بافد.
باز انکار باید روئید در نگاهی که قصه گنک دریا را فریاد زده می رود که اسمان را تکرار کنان با من بخواباند.
و طلوع دستی که مهمان حضور سبزی باشدو فردا را در جای پای تو و جاده فریاد زده می خواند.
ها انکار باید گفت :
تولدم مبارک
و باز اتفاق مجهول زمان در دست طفلی که سپند روی آتش را شکر کرده می رود.
توقع ام آنقدر با لا رفته
که شصتم به چشمم می رود
و تو سزاور همین بوذنی
در تعلق به باورها
کاش انگشتانم سفر نمی کردند
به تمام وسعت تو
به این هیچ
و تو خالی از احساس منی
هم رنگ نسل ها
بیگانه با فردا
دیو و پری قصه تکراریست
برای تعلق
نه شکوه اسمان!!!