تبليغاتX
ما = من + تو - این یک نوشته دیگرم است

 

آئینه

من باید باشم اخر ما یک نفریم پس باید باشم آخر تنها نشویم,شب یلدا است.

من سبدی با یک هندوانه دارم امسال 35 ساله می شوم 17 ساله که تنهام نمی رئم خانه کسی نیست,مرا صدا می زند باید بروم اخر خیلی وقت است مستوره را ندیده ام .قدیفه نقره ای اش چه زیباست ,خیلی خاک زده , صورتم چروک زده,دستمال کجاست.

-          اه ببخش صبح پیشت نیامدم ,آخر امشب شب یلدا است من میخواهم با تو حرف بزنم لطفآ امشب جوابم را بده آخر ما با همیم تو و من .

-          خوب , باشد صبر کن که هندوانه را طاله کنم بعدمی خوریم و گپ می زنیم .

رینگ ...رینگ...رینگ...

-          تلفن آمد صبر با هندوانه میام.

-          ***

-          بله سلام خاله مستوره کجائید؟

-          سلام در خانه هندوانه خریدیم شما نمی آید؟

-          نه خاله مادرم گفت که به شما زنگ بزنم بیائید

-          نه نمی شود...

هندوانه را طاله کردم مستوره می خندید او هم هندوانه خوش دارد خاکش  را پاک کردم او حرف نمی زند مستوره امشب با من حرف بزن،خسته ام حرف بزن  مستوره امشب با من حرف بزن ،مستوره هندوانه نمی خورد گپ نمی زند خسته ام مستوره را باید به دیوار تکیه دادم رو به روی خودم . او هم مثل من خسته است ولی حرف نمی زند؛عصبانی ام دیگر حوصله اش را ندارم

مستوره مستوره ... گپ بزن

نه او آرام است مثل همیشه مثل روزی که مادرم مرد مثل روزی که پدرم گم شد مثل روزی که خانه فقط من ماندم و او...

دیگر حو صله ندارم مستوره را بر داشتم در سرا انداختم  او بق زاش را شکست تق تق تق ...حالا من تنها نیستم هزار مستوره با من در سرا گپ می زنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 22:4  توسط نیلا  |